ازاهالی باران

نویسنده نیستم-روزمرگیهامو مینویسم- لینک نمیکنم لینکم نکنید - شرمنده

پایان یک هفته کار مسئولانه !!!

 

 

روزآخر در هفته ی اول کارم

 

خیلی بیکار بودم

از اینکه 8ساعت رو صندلی بشینم و.....

وچقدر بیکارباشم

فکر فکر

فکر تولدم

فکر سنم

دلواپسی هام

گریه میخواستم

از تولدم ناراحت بودم

زدم از اتاق برون به همکارم گفتم میرم تو محوطه 10دقیقه میام

تا از پله ها اومدم پائین زرتی زدم زیر گریه

 

کارگرا در حال بارگیری شیر بودن

مسیرو عوض کردم نبینن منو

 

خدایا

من چرااینقدر تنهام؟؟

چرا رحمتنمیارد به حال تنهایی من؟------

 

برگشتم سر کارم

چند تا تلفن و چند تا سفارشو کمی نوشتن

آرومم میکنه همین نوشتن

حتی اونجا

سریع میزام تو کیفم یه وقت رو میز جا نمونه

 

کارم خیلی کم بود

 

حالم بد میشه

من دلم میخواد پر جنبو جوش باشم

کارم اکتیو باشه

چه کنم که همش دارم میسازم

با همه چی مییسازم

با زندگیم میسازم

 

با احساسهای عاطفیم که سر دلم باد کرده و هیچ جوری نمیتونم عاطفه بدم وعاطفه دریافت کنم میسازم

 

با خسته شدن از زندگی خونه بابام میسازم

با خیلی چیا میسازم

.

.

.

با قهر بودن مامانم با خودم میسازم

حتی تو.روز تولدم

 

باشه

من تحملم زیاده

رییس باز امروز حرف ور برد به سمت مدیر عامل

 

که مدیر باید با برنامه های بزرگ کار داشته باشه

نه باچیزای بزرگ

بعد پرسید نباید ازشما بپرسه کار چه طورهباید از من بپرسه

فروش چیزیه که ایشون تو معقولش نیست  ونمیدونه

گفتم ایشون به خاطر اینکه من روز اول بهشون گفته بودم کار تو محیط زنانه میخوام وتو این جو معذبم – پرسیدن که چطوره

 

 

وقتی رییس رفت بیرون رفتم اتاق مدیر عامل

که ببخشیددیروز وسط حرفتون رفتم

گفتید امروز بیام الان در خدمتم

چی میخواستین بگین گفتین باشه بعد؟

 

بعد گفت من به زبان خیلی علاقه مندم

اما وقت کافی ندارم

دارم تو یه باغ دوسه هزار متری تو روستای خودمون یه خونه میسازم که علاوه بر شکر ساختمون سازی هم وقتمو گرفته

 

خیلی کتاب دارم اما نمیدونم کدومشو بخونم

یا چه جوری بخونم

شما کدوم موسسه رفتید

بهش گفتم

گفت خیلی زبانت بهتر از منه

گفتم نه بابا

اونقدر تپق میزنم

من فقط  علاقه مندم

مبتدی ام

گفت شکست نفسی میکنی و از اینا

خلاصه که گفت راهمائیم کن

منم بهش گفتم

که استادمون میگفته اگه میخویان انگلیسی صحبت کنید باید زیاد بشنوید

بچه دوسال میشنوه بعد حرف میزنه

پس فکر کنید باید دوسال گوش کنید

گفتم لیسنیگ رو قوی کنید

گفت چه جوری

گفتم رو موبایلتون ام پی تری صوتی بریزین

گفت نمیدونم مدل گشومی میشه یا نه

گفتم رم دارین

گفت نمیدونم !!!

 

بهش گفتم تو ماشینتون بزارین

توگوشی بریزین

اخبار انگلیسی گوش کنید

سراغ کتاای ضخیم دویصت صفحه ای نرین که خسته میشن وتموم نمیشه

کتاب داستان کوتاه بخونید

گفت مشکل اینه که ذهنم دیگه نمیکشه

گفتم بابا سیستم های یاد گیری اونقدر مدرن شده که میشه

حتی غیر مستقیم

تبلیغات روزنامه هارو دیدین؟

یاد گیری در خواب؟

گفت آره

گفتم خوب

حالا شما تو هوشیاریو با انگیزه ی خودتون  میخواین بخونید خیلی بهتره تا خواب

 

 

گفت چه سی دی گوش کنم

گفتم همین کتاب رنگی ها

گفت یه سری از این کتابا دارم که کاسته سی دی نیست چیکار کنم

بهش آدرس دادم از کجا بگیره

گفت ولی اینا سی دیش نیست

گفتم اما بهتره همونو گوش کنید چون کتاباشو خوندید هم آشناست هم چون یکیم بلدین وشتون میاد و جدیدی و عجیب نیست که نیست که متوجه نشین ودر نیتجه زده بشین

گفت کاسته خوب

گفتم خوب ببرین پاساژ صفری به سی دی تبدیلش میکنن- نهایت دوتومن میکیرن

گفت چه فکر خوبی

 

گفت مشکل اینه لغت بلد نیستم

گرامر میتونم  زمانهار و سر هم کنم اما لغت بلد نیستم که این کارو کنم

گفتم

باید اونقدر بشنوید که خو به خود تعداد زیاید جمله حفظ بشین

 

قرار شد سی دی نصرت روب راش ببرم

گفت بهم بده تا ببرم رایت کنم

آخه کامپیوتر هم بلد نیست و رو میزش حتی کامپیوتر نیست وبادی بده بیرون رایت کنن

بهش گتم اگه بتونم کمک کنم – تا فرصتی که اینجام  که نمیدونم تا کی هست این کارو میکنم

تشکر کردو اومدم بیرون

تازه که امروز پنجشنبه بود بازم تا سه بادی میبودیم

بیکار

 

 

امروز رزو تولدم بود ومن ناراحت

از سنم

از اینکه یک سالدیگه هم گذشت

خوب خدارو شکر تو این یکسال زنده بودم وبه خاطر همین نعمت بودن- سالم بودن بدنم باید شکر کنم

اما چه کنم که شعورم کمه

 

پارسال این موقع عشقی داشتم که رویای وصالش منو روز زده وشب زده و به معنای واقعی شیدا کرده بود

پارسال این موقع یک سال و دوماهب ود که عاشق بودم ویه راز تو دلم نگ داشته بودم

 

تازه که دوسه ماهه که برگشتم به زندگی عادیم تا حدی

از وقتی کنکور آزادو دادم و دیگه استرس درس هم دور شد- قرص و دوا هم دور شد- تازه این دوسه ماه که خوب بودم وبه اندازه ی همون دوسه ماه واقعی بهم زمان نمود کرد- اما به خاطر همون مقدارش من باورم نمیشه که یک سال بود

به من بدون اغراق هر یک هفتش چند ماه گذشت

و به همی دلیل فکر میکنم تو این مدت خیلی پیر شدم

 

پدر عشق بسوزه

وقتی عاشق میشی

کار ندارم که خودم عاشق شدم یا اون عاشقم کرد

که اون رو هم بی تقصیر نمیدونم

اصلا کارش تور کردنه نامردوبعد در جا زدن

که بعد با لهجه ی تهرانیش بگه ای وای- به من علاقمند شدین

قبلا از شما هم چند نفر دیگه هم اینو گفته بودن

بعد در طی زمان بفهمی که دیگه کیارو درگیر کرده بوده وگفته عزیزم اما من به شما احساسی ندارم که

فقط معلمتم

بعد بگه من حقیر ناقابلم و اصلا لیاقت گلی چون شمارو ندارم

شما مث بچه ی خواهرمی !!!

تازه غیر از اون خانمی که معشوقش بوده

 

مثل چند تای دیگه از دانشجوهاش

بگذریم

 

داشتم میگفتم

وقتی عاشق میشی روز وش ب قشنگ میشه

اصلا ماه و خورشید به خاطر تو اند که میان ومیرن

اما وقتی میفهمی وصالی نیست و تویی که این وسط بازی خوردی

جذبت کرده

محبت بهت کرده

نازت رو کشیده

همچنان که برای خیلیها

اما پاش که شد

نه میشناستت نه دوستت داره

تازه میگه بقیه هم بودن وهستن

 

شب ورزوت سیاه میشه از این که دوستتس نداره

نمیخوادت

بگذریم

 

چشمم باز شده و خداروشکر

که این رازو گفتم چند نفر کمک کردن بهم

 

و خداروشکر که حالم خوبه

چشمم باز شده

اما هنوز دوستش دارم

ته ته دل خودم

با وجود اینکه میدونم به دردر من نمیخوره

 

دخترای زیادی رو دور زده

وهنوزم ........................

وگرنه چه لزومی داره 1 نصفه شب جواب تلفن میم رو بده کلی هم عزیزم وجانم کنه ؟؟؟

 

اگه دوستش دارم

نه به خاطر خودم

که دروغ گفتم

به خاطر خودم

هم ام به خاطر خوبیهایی که داره- و بهم کرده

هنوز ته ته قلبم دوستش دارم

نمیدونم میتونم با ازدواجم این مهر رو دیلیت کنم یا نه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 22:45  توسط دختر باران دوست  |